این متن رو زمانی دارم مینویسم که پسر ۲ سالمو ساعت ۵ صبح از خواب بیدار کردم تا سوار ماشین پدرش بشه و بره خونه مادربزرگش! چون میخوام برم سرکار!

طفلکی انقدر صبح زود بیدار شده اصلا ناراحتی نمیکنه! اما خودم با دلم چه کنم؟! عذاب وجدان دارم! از

یعنی من در حق بچه دارم ظلم میکنم!

دلم براش تنگ شد همین الان که یک ساعتم نشده از دیدنش میگذره!

کاش میشد هرروز با خودم میبردمش سرکار ولی واقعا نمیشه!

نه تنها پسر من همه همکارام بچه هاشون همینن!انگار بین دنیای مادری و شاغل بودن کلی فاصله هست و هیچ جوره نمیشه بهم ربطشون داد، ماها به زور داریم مقاومت میکنیم در برابر این چالش ها!

کاش خدا کمکمون کنه اخر و عاقبت بچه هامون بخیر بشه و انشاالله خوب بزرگ بشن!