حقیقتشو بخوایید من اونجور که نشون میدم یا دیگران فکر میکنند تافته ی جدا بافته نیستم، من هنوز نتونستم تو یه مرحله از زندگیم مچ تنبلی و تباهی رو بخوابونم!

باید قبول کنم من نتونستم فوق العاده باشم!

حالا احساس میکنم دیر شده برای خیلی چیزا، وقتمو از دست دادم، در واقع سوخت!تموم شد...

خیلی دلم میخواست زبانم رو در حد فول میشدم...

خیلی دلم میخواست میتونستم برای ارشد یکی از دانشگاه های دولتی خوب تو رشته ی خودم همین کرج یا تهران قبول شم...

خیلی دلم میخواست کتابایی که خریدم و نیمه تمومه رو سریعتر تموم کنم...

خیلی کارا دلم میخواد، ولی من تنبلم، البته اینکه چندین بار تلاش بی نتیجه داشتم هم تو بی انگیزگیم بی تاثیر نیست، من با وجود بچه کوچیک و سرکار دوسال برای کنکور زحمت کشیدم ولی نتونستم دانشگاه موزد نظرم قبول بشم...

نمیدونم ولی یا باید کلا قیدشو بزنم، یا دیگه دست و پامو جمع کنم برنامه ریزی چیزی...

نمیدونم...

ولی کاش بشه...

کاش تنبل نبودم.!