سلام از شبهای بی تابی...

داشتم به این فکر میکردم تو این ۲۸ سال هر چی ترسیده بودم شوخی بوده! اگر اونا ترس بودن به حس این شب ها چی میگن؟!

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم، نه که خبری نبوده و زندگی اروم پیش میرفته نه! حوصله و وقت نوشتن نداشتم!

بزارید از این چند مدت بگم!

مهم ترینش اینکه کنکور قبول نشدم و با یه نتیجه فراتر از افتضاح اب پاکی رو دستام ریخته شد!!!

چند روز پیشا تولدم بود؛ ۲۸ سالم شد!!!! هِی... چجور انقدر سریع گذشت؟! چقدر روز تولدم گریه کردم! چقدر خسته ام!

فردا مهمون دارم و تا الان داشتم دلمه میپیچیدم، انگار همیشه چیزی باید باشه برای انجام دادن و خسته کردنت!

گم شده

من گمشدم!

نمیدونم کجام!

نمیدونم کِی و یا چجوری؟!

اصلا خودم گم شدم یا دزدیدنم!

خیلی وقته چیزی برای من نمیشه...

انگار از یه جایی به بعد دیگه با جسمم نیومدم! گم شدم!

وقتی میرم بیرون حس میکنم مثل اصحاب کهف بعد مدت ها وارد عصر جدید شدم!

حتما همه چی میشه! فقط اگر پیدام کنن!

امشب بیست و هشتمین شب تولدمه و من برای دومین سال غمگین ترینم!

دیگه اون دختر لوند ۱۸ ساله نیستم! حالا خیلی پخته شدم، دیگه برای هرچیزی ناراحت نمیشم، زود گریه نمیکنم، انتظار ندارم و واقع بین تر شدم...

هیچوقت از هیچکس انتظار نداشتم برای هیچ چیز!

اما امشب فرق داره...

دلم میخواد تا خود صبح گریه کنم!!!