+خدایا نمیدونم چرا حس میکنم صدای دلمو شنیدی!

+عجیب امیدوارم اینبار...

+حس میکنم خانم عبدالملکی (انجمن مدرسه) یه نشونه بود که برام فرستادی...

+همش میگم به این پزشک هم امیدی ندارم ولی ته دلم روشنه...

+میدونم اتفاقای اونروز(یکشنبه ۵ اسفند) کار خودت بود... یه جوری چیدی که من کیان رو ببرم پیش این پزشک...

+دو روزه داروهای جدیدی که این پزشک تجویز کرده رو میدم به کیان، دلم برای بچه ام میسوزه... برای چشمای معصومش... برای قلب مهربونش، خودمو مقصر میدونم... نمیدونم کجا، چطور ولی من مقصرم!

پ ن: موقعی که این متنو مینوشتم همش تو دلم میگفتم اگر یک ماه دیگه بیام اینجا و بنویسم نشد، جواب نگرفتم و ... چی؟!

اگر چیزایی که فکر میکنم خیال خام باشه چی؟!

اگر اینا توهم من باشه و اصلا کار خدا نبوده باشه چی؟!

خدا جون کاش امیدم درست باشه، کاش کیانم خوب شه...

فکرشم روحمو خراش میده...

اخ و اه از درد بی درمون....