لعنت...
تو یک سالی که گذشت خیلی به خودم سخت گرفتم.
از خیلی چیزا گذشتم... از خوابم، از غذا خوردنم، از تفریحم، از خیلی چیزا...
مثل ادم زندگی نکردم... همش استرس... همش دل مشغولی و دغدغه...
حالا فهمیدم همه ی تلاشام بی نتیجه شده، اغراق نیست بگم از ناراحتی انگار یکی محکم با مشت کوبیده به قلبم!!!
تازه فهمیدم من یه احمق کودنم...
چرا نمیرسم؟!؟! دوسال تلاش با یه بچه کم بود؟!
خدایا، قربون حکمتت ولی این انصاف نیست...
لبام دوخته شده نمیتونم بخندم!
حالا دیگه نمیخوام تلاش کنم، نمیخوام دیگه قدمی بردارم!
لعنت به من احمق...
کاش اینطور نمیشد...
خوشی به من نیومده...
لعنت به ساای که گذشت...
لعنت به اونهمه شب زنده داری و از خود گذشتن...
لعنت به دانشگاه فرهنگیان...
لعنت به مدرسان شریف...
لعنت به جمعه ۳ اسفند...
خدایا این بود تو زحمت بکشی جواب تلاشتو میبینی؟!
حالا دیگه هیچی ازت نمیخوام!
اون از کیان! اینم از کنکورم!
اه...