الان که این متنو مینویسم نمیتونم بگم که چقدر شوکه و متحیر هستم از اتفاقی که امروز تو پدرسه افتاد و خطر از بیخ گوشم گذشت!

زنگ تفریح که خورد دیدم هنوز چندتا از بچه ها حدود ده نفر جلو در بوفه تجمع کردند و بچه های چهارم که کوچکترن زیر ششمیا موندن! چندین بار گفتم ه ها زنگ خورده سریع برید کلاس اما توجهی نکردند، بعدا که اومدن یکی از ششمیا رو دیدم که دختر قد بلندی هم هست! بهش گفتم من چندبار بهت گفتم زنگ خورده برو تو صف خیلی کارت زشت بود یکبار دیگه ببینم نمره انضباطت رو کم میکنم!!!

از این حرفا ۵ دقیقه نگذشته بود که یهو دختره با دانش آموزا و معلم اومدن بیرون که فلانی حالش بد شده!

مشکل قلبی داره!!!!

زنگ اول ورزش داشتند و با توجه به اینکه معلم ورزش هم گفته ورزش نکن ولی گفته دوست دارم و ورزش کرده و طبق گفته ی خود دانش آموز از بعد از ورزش کردن حالش بد شده و زنگ بعدترش هم که من دعواش کردم بدتر شده و حالت حمله عصبی شده!

من خیلی ترسیدم! باورم نمیشد ....

دانش آموز حضانتی هست و پدرش از این خلافکارای درجه ی یک کرمانشاه و بچه با مادر کرج زندگی میکنه!

شکر خدا بخیر گذشت

ولی هیچوقت از یادم نمیره!

گفتم کلاس چهارمیا له نشن داستان بشه اینطور داشت بدتر میشد!

خدا فردارم به خیر بگذرونه...